|
بهانه هاي شيرين درحوالي كودكي ها ونوجواني ها
| ||
|
آب سرد وکنار چشمه آب خنکای نسیم دلچسب است در شب خسته همصدای بهار قصه های قدیم دلچسب است می نویسم برایت از رفتن مثل رودی که رفت می مانم همنفس با سپیده وخورشید با تو این سرگذشت می خوانم فصل زیبای با خدا بودن تاهمیشه همیشه پابرجاست با نسیم وترانه وامید واقعا حس وحال گل زیباست 1391/2/18 [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:14 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
سال های پیش که دانش آموز سوم راهنمایی بودم .برخلاف خیلی از بچه های همدوره خودم که عمر شان را به بیهودگی می گذراندند با راهنمایی دبیر ادبیاتمان که آدم خیلی فهمیده وبا صفایی بود وفامیلش کریمی بود مشغول تحقیقی درباره تاریخ شهرمان شدم . تاریخی که جز یک کتاب که آن هم خیلی جلوتر به صورت دست وپا شکسته توسط یک بنده خدایی نوشته شده بود که با کار تحقیقی آشنایی درست وحسابی نداشت . عصر ها می رفتم کتابخانه و غرق در مطالعه می شدم وخوبی کارم اینم بود که از مطالبی که به نظرم خوب ومفید بود یادداشت برداری می کردم . چند وقت از شروع کار تحقیقم درباره تاریخی که ننوشته شده بود ومن باید سابقه آن را از لابلای کتابهای قدیمی وتاریخی بیرون می کشیدم .، روزها گذشت یک روز آقای کریمی سراغ نتیجه کارم را گرفت من هم خیلی با افتخار مجموعه ای کارهایی که انجام داده بودم را نشانش دادم . حسابی خوشش آمد و تشویقم کرد ولی گفت : همت بلند دار که مردان روزگار ازهمت بلند به جایی رسیده اند راستش آن روز معنی این بیت را نفهمیدم . توی حس وحال خودم بودم که آقای کریمی گفت بیا برویم . حتما می روی خانه خودتان . لبخندی زدم وگفتم بله با اجازه شما . من و آقای کریمی راه افتادیم خانه ما فاصله زیادی با کتابخانه داشت وخانه آقای کریمی نزدیک بود . توی مسیر آقای کریمی از راه ومنزل وهدف ورسیدن به هدف برایم گفت ودر لابلای حرفهایش گفت : فاصله خانه ما تا اینجا زیاد نیست اما فاصله خانه شما خیلی طولانی است باید محکم ومقاوم قدم برداری تا به خانه تان برسی آنجا هدف تو است . آنجاست که می توانی استراحت کنی وراحت باشی . توی زندگی هم باید نگاهت همین باشد . باید اول هدف داشته باشی و در راه رسیدن به این هدف تعیین شده تلاش کنی تا به آن برسی و این کتابی که داری می نویسی می تواند یک الگوی خوبی برای آینده ات باشد . باید تلاش کنی وبدانی که کجا می روی تا به امید خدا موفق شوی . هنوز بعد از سالها این حرف آقا معلم خیلی برای من درس آموز است . همیشه برای موفق شدن تلاشم این است که هدفم مشخص باشد و راهی که می خواهم بروم را هم بدانم کدام راه است ودر راه رسیدن به هدفم تلاشم را دوچندان می کنم . 1391/2/10
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:31 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
جوانه زد مدادم شبیه گندم وماش به من لبخند زد وگفت بیا آقای نقاش بیا همراه بامن بکش نقشی پر از گل پر از احساس زیبا پر از آوای بلبل بکش یک هفت سینی که لبخند زمین است بکش نقشی که حتما همیشه بهترین است دلم می خواست باشم پراز حس بهاری مدادم گفت نقاش خیال تازه داری بیا همراه با من پر از امید ها شو بیا نقاش خوبم بیا از جا تو پاشو به ذهنم صاف وساده رسیده طرحی از گل خیال تازه من کشیده طرحی از گل 28/1/1391 [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 10:8 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
باز برمی خیزم از جا مثل رود جاری ام من می روم همپای باران می شوم هم لهجه با دریا وچشمه می نشینم روی بال شاپرکها می روم تا بی کرانه صاف وساده سبزو روشن شعرهایم را برای غنچه های باغ بالا دست می خوانم وبعد می روم تا بی کرانه 1391/1/27 [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 12:47 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
رسیده فصل تازه
رسیده بوی نوروز دلم پرستویی شد به جستجوی نوروز نسیم آمد از راه پر از گل وترانه چه حس وحال خوبی چقدر شاعرانه بهانه کرد نوروز دوباره بچه ها را بهار یک سبد گل گذاشت توی صحرا نوشت گل قشنگ است گل امید ولبخند رسید فصل شادی دوباره عید ولبخند ۳/۱/۱۳۹۱ [ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 13:2 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
بچه که بودیم خانه پدر بزرگم توی محله ای بود که دقیقا پشت به پشت یک تپه باصفا داده بود . تپه ای که هنوز که هنوز است می توان از آن خاطرات ریز و درشتی را به تماشا نشست . آن روزها وقتی اسفند ماه از راه می رسید مادر بزرگ پدری ما که ما به او ننه آقا می گفتیم . گندم می خرید وبابابزرگ هم با بچه ها اعم از عمه و عموم وزن عمو و... به او کمک می کردند . کم کم مقدمات پخت سمنو که در واقع اصل واساس آن نذری بود که سهم بابای من بود و سالیان سال بود که ننه آقا سمنو را می پخت وبین همسایه ها وآشنایان توزیع می کرد . سمنو در بین ما ایرانی ها اشی مقدس وارزشمند بوده وهست و سفره هفت سین مان با سمنو رونق می گیرد . هرچند خیلی از مردم نمی دانند که سمنو با چه زحمتی پخته می شود . همیشه ننه آقا عادت داشت که سمنو را در شب چهارشنبه سوری می پخت . چه رازی و رمزی از این کار داشت را نمی دانم . اما هرچه بود باحال وبا صفا بود . خانه ننه آقا من خانه ای قدیمی بود و ساخت آن هم به سبک وسیاق قدیمی ها بود . آشپزخانه اصلی آن که به مطبخ معروف بود در گوشه ای از حیاط قرار داشت . مطبخ پر بود از کنده های چوبی قد ونیم قد ووسط آن هم تنوری گلی بود که ننه آقا در آن نان می پخت . شب سمنوپزان که می شد از عصر همه فامیل می آمدند . بیشتر وقتها هم شبی سرد و گهگاهی هم برفی بود . دیگ بزرگی مسی که به آن قزقان نه منی که نزدیک به 63 کیلو گرم سمنو در آن پخته می شد را روی چاله آتش می گذاشتند وزیر آن را پر می کردند از هیزم وکنده چوب و همه دور دیگ جمع می شدند وبابا برایمان شعر ننه جون من سمنو می خواهم یار شیرین دهنو می خواهم را می خواند و ننه آقا هم جواب می داد سمنو شیره دندان من است و بعد همه ننه دایی که مادربزرگ مادری من بود ودر قصه گویی خیلی استاد بود یک قصه یا به قول خودش یک متل شیرین می گفت و میوه مکی آوردند ومی خوردند ومی گفتند ومی خندیدند و چهارشنبه سوری را به سلامتی رد می کردیم . ۲۲/۱۲/۱۳۹۰ [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 14:27 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
دوباره حس رویش
دوباره بوی باران نشسته تپه انگار به گفتگوی باران صدای آب جاری امید می دهد باز و جشن تازه ای را نوید می دهد باز پر از امید وشوق است تمام شهر انگار دوباره جیب پر پول دوباره شوق بسیار کلاغ بال وپر زد دوید بچه ای رفت پرستویی از آن سو رسید بچه ای رفت تمام شهر پر شد پر از امید تازه به شهر خسته آمد زراه عید تازه ۲۲/۱۲/۱۳۹۰ [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 13:48 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
شهر در سکوت شب چهره ها در اضطراب لحظه لحظه می رسید حرفهای انقلاب کوچه ها پر از خطر جاده ها پر از عبور خاطرات رقته را خسته می کند مرور دستها تهی شدند از خیال واز امید یک طرف سکوت شب یک طرف غمی شدید پر شد از امید وشوق ناگهان تمام شهر نور وگل شکفته شد روی پشت بام شهر آمد از کرانه ها مردی از تبار نور شهر شب شکسته شد شهر شد دیار نور می رسد به گوش شهر تا صدای انقلاب همصدای او شدند بچه های انقلاب 19/11/1390 [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 8:11 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
امسال تجربه جدیدی داشتیم . سالهای پیش که ما بچه بودیم وماه بهمن که معمولا آمیخته با سرما وبرف بود و حریر برف برقامت شهرها ودشتها پوشیده بود وشور حال عجیبی بین همه مخصوصا بین ما بچه ها که توی دبستان درس می خواندیم وبرای رسیدن دهه فجر لحظه شماری می کردیم بخصوص وقتی می توانستیم جشن برگزار کنیم وپول جمع می کردیم ویکی می شد مادر حساب وبرنامه ریزی می کرد وگروه نمایش وسرود را هماهنگ می کرد وهرکسی به اندازه وسع وتوانایی خودش توی برنامه ها حضور داشت. معلم ها بویژه آقای میرصالحی از خاطرات مبارزات قبل از انقلاب می گفت وآنچنان پر شور وبا هیجان می گفت که همه ما مجذوب حرفهایش می شدیم . برنامه های باصفایی برگزار می شد بویژه وقتی با آهنگ های حماسی وشورآفرین انقلابی که انگار شناسنامه جدا نشدنی وبی پایان مردم انقلابی اند درهم می آمیختند وحال وهوای دیگری داشتند . کم کم نواختن زنگ انقلاب هم توی برنامه رسم شد .روزهای 12 بهمن همزمان با سالروز ورود بت شکن بزرگ قرن به ایران اسلامی زنگ سربلندی وانقلاب توی مدارس نواخته می شد وسالهای سال چه در مدرسه ودانشگاه واداره به نواخته شدن این زنگ عادت کرده بودم تا اینکه امسال تجربه جدیدی برایم پیش آمد . روز دوازدهم بهمن که روز چهارشنبه بود صبح زود ساعت 6.30از شهرمان بیرون زدیم من بودم وسه نفر دوستانم که معلم هستند .تمام تلاشمان این بود که خودمان را به محل کارمان در لردگان که با شهر ما بروجن 100کیلومتر فاصله داشت ،برسانیم .صبح که از خانه بیرون آمدیم برف می بارید اما شدت آن به قدری نبود که راه بسته باشد .سی چهل کیلومتری که آمدیم برف تند تر می بارید وجاده شلوغ بود. دو ساعت پشت برف ماندیم وچند دقیقه پیش از ساعت 9.33راه باز شد و راه افتادیم و دقیقا در ساعت مقرر توی جاده بودیم و این بار به جای زنگ انقلاب ، بوق انقلاب را توی جاده به صدا درآوردیم واین تجربه خوبی بود . یاد حرف آقای میرصالحی افتادم که همیشه مصمم وپر شور می گفت : ما باید وظیفه مان را انجام بدهیم به هرصورتی که شده [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 9:48 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
بچه كه بودم هميشه يك نكته توي ذهنم مانده بود . نكته اي كه خيلي حرفها را اين روزها براي من وامثال من كه حالا خودمان پدر هستيم و قدر پدر را بهتر مي دانيم قابل فهم كرده است . هرچند امروز كمتر نشاني از آن عكسهاي سياه وسفيد داخل قابهاي چوبي رنگ ورو رفته توي خانه ها هست اما هر عكسي براي خودش حرفي دارد وبه قولي با هر مكثي بر هرعكسي مي توان با آن ارتباط برقرار كرد .توي محله اي كه ما بچگي مان را آنجا بوديم يك همسايه پيرمردي داشتيم كه اسمش عموحسن بود وما به او عام حسن مي گفتيم . پيرمردي كوتاه قامت وخوش صحبت با بيش از 80 سال سن .پيرمردي باصفا كه همه اهل محل احترامش را داشتند وروي حرفش حرف نمي زدند .عام حسن وعيالش زيور خانم محل رفع ورجوع مشكلات مردم محل بودند . عام حسن كه يك مغازه كوچك داشت هربار كه بي كار مي شد وبه قول معروف فرصت سر خاراندن از دست مشتري هاي قد ونيم قد را پيدا مي كرد . يك قاب عكس چوبي خاكي رنگي كه دوتا عكس سياه وسفيد كه يكي از آنها با لباس سرداري كه نوعي لباس قديمي دوران قاجار بود وعصايي توي دست داشت وديگري خيلي قيافه عبوس ومردانه اي داشت .يك روز وقتي عام حسن داشت به قاب عكس نگاه مي كرد وگهگاهي با گوشه آستين كتش قاب را پاك مي كرد .عصر تابستان بود وهوا له له مي زد من وآرش واميد ومحسن كه هميشه باهم بوديم آرام رفتيم دم مغازه عام حسن وسلام كرديم . جواب سلاممان را داد و گفت گل پسرا كجا بوده ايد گفتيم : همين جا عام حسن . پيرمرد قاب عكس را گذاشت زمين ودستي به صورتش كشيد وگفت : محسن بابا يك ليوان بيار براي بچه ها تشنه اند ومحسن رفت واز توي كوزه آب چند تا ليوان آورد وما هم خورديم آب سرد وگوارايي بود . وقتي آب را خورديم من كه منتظر يك موقعيت بودم ،فرصت را مغتنم شمرده و پرسيدم : عام حسن ببخشيد چرا اينقدر به قاب عكس نگاه مي كني ؟ عام حسن آه سردي كشيد وگفت : اين عكسها مال پدر بزرگ وپدرم هستند وقاب عكس را برداشت وبا دست اشاره كرد : اينكه لباس سرداري پوشيده پدربزرگم كه به او آقاجان مي گفتيم وخيلي باصفا وبا گذشت بود . توي محل ما كسي نبود كه بخواهد به مظلومي زور بگويد واز پنجه پر قدرت وظلم ستيز آقاجانم جان سالم بدر ببرد واين هم پدرم است . مردخدابود بي ادعا وكاري كه هميشه دنبال يه لقمه نون حلال براي زن وبچه اش بود .آرش گفت : عام حسن چرا اينقدر با حسرت به اين عكسها نگاه مي كني ؟ عام حسن چند لحظه چيزي نگفت وبعد آرام گفت : پسرجون آدم اصل ونسبش را پدر مي گيره به قول قديمي ها علف سر ريشه اش سبز مي كنه مگه ميشه آدم اصل واساسش را فراموش كنه ضمنا يادتون باشه آدم تا وقتي يه چيز ارزشمند وقيمتي را داره قدرش را نمي دونه آيينه چون افتاد وشكست تازه آدم مي فهمه اي دل غافل چي داشته وچي را از دست داده . پدر ومادر ميوه گرونيه آدم قدرشون را اونجوري كه بايد بدونه حقيقتش نمي دونه .و بعد دوباره قاب عكس را برداشت وبه سينه اش چسپاند ومي شد ديد كه اشك توي چشم عام حسن حلقه زده ومنتظر است تا مثل ابر بهار روي صورتش ببارد . از آن روز سالهاي سال گذشت وحالا فهميده ام كه عام حسن چي مي گفت . راست راستي بودن پدر ومادر ومادربزرگها وپدربزرگها يا بهتر بگويم پيرمرد پيرزنها توي جامعه يك نعمت هستند . يك نعمت كه خدا به آدم داده وبعضي وقتها عكسهايشان هم همدمي است تا آدم با آنها درددل كند وحرف بزند . 1390/9/30 [ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 12:50 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
ايستاده اي
درحضور شب ،شب سياه سرد ايستاده اي شبيه صبح زود مثل يك نگاه پراميد وشوق ناگهان تمام شب شكسته مي شود فجر مي دمد وتو معني هميشه اي براي سبز بودني ناگهان زمين به يمن فجر تو زنده مي شود خاك باحضور سبز وسرخ تو مي شود بهشت عاشقانه هاي سرخ 1390/9/30 [ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:53 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
دلم حسابي هواي روزهاي صاف وساده ودر عين حال پر برف وسوزوسرمايي را كرده كه مادربزرگ مادري ام كه ما به او ننه دايي مي گفتيم وخدارحمتش كند حس وحال خاصي داشت .مادر من وابستگي عجيبي به او داشت واوهم متقابلا به مادرم وما عشق مي ورزيد .هرسال از آن موقع كه ياد مي آيد حدود سه سالگي ام بدون اسثتنا روزآخر پاييز كه منتهي به شب چله مي شد ننه دايي ام از ظهر مي آمد خانه ما و با مادرم مقدمات برنامه پر شور وحال شب چله را طرح ريزي واجرا مي كردند . مادرم از كمترين داشته هاي مالي براي بهتر برگزار كردن برنامه شب چله استفاده مي كرد و مثل خيلي از زنهاي باهنر ودست وپنجه دار قديمي هنر خودرا به نمايش مي گذاشت .از عصر كم كم بوي زمستان را مي شداحساس كرد . زمستاني كه با ننه سرما از راه مي رسيد و پاياني سفيد بر حضور پاييز هزار رنگ بود . مزه شب يلدا با شبهاي ديگر فرق داشت آن روزهااز خريد هايي كه بابا مي كرد مي شد اين را به وضوح فهميد. نارنگي پرتقال سيب هندوانه همه ميوه هاي شب چله بودند كه گهگاهي انار دانه درشت وقرمز رنگ ونارنج هم به اين مجموعه اضافه مي شد.تلويزيون آن روزها نبود وهنوز رنگ وبوي مهرباني ها بيشتر از امروز بين مردم ديده مي شد هرچند همان روزها هم يادم هست كه بزرگتر ها از كم شدن مهر ومحبتها مي ناليدند واين شعر را مي خواندند . خوش از روزي كه با هم مي نشستيم قلم در دست كاغذ مي نوشتيم قلم بشكست و كاغذ برهوا رفت نمي دونم محبتها كجا رفت اندك اندك شب سايه گستر زمين مي شد و ما مشتاق شنيدن قصه هاو افسانه هاي ننه دايي و او صاف وساده مثل آب برايمان از قهرماني هاي مردان خاكي وباصفا ودوست داشتني مي گفت وما همپاي اين قهرمانان پيش مي رفتيم وآنروزها اعتقاد داشتيم كه اگر قصه گفته شود بي گمان برف مي بارد اعتقادي به ظاهر خرافي اما در عين حال در اكثر مواقع درست از آب درآمده .ننه دايي قصه مي گفت وما هم با او همنوا مي شديم وواقعا چه لذتي داشت طعم يلدا با شب نشيني هاي ساده وخودماني واين روزها بعد از گذشت سالهاي زياد از آن روزهاي دلنشين وسخت آسمان انگار با ما آدمها كه از هم جدا افتاده ايم قهر كرده نه بارندگي درست وحسابي نه يك شب نشيني صاف وساده وبه دور از چشم وهمچشمي وتجمل گرايي . اين روزها براي فاطمه ام قصه مي خوانيم تا او بداند كه ما هم بچه بوده ايم بچه اي كه خيلي دلش مي خواست بزرگ شود ولي اين روزها عجيب دنبال كودكي هاي باصفا وگمشده اش است 1390/9/30 [ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:10 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
توي سرماي سخت وشديد گوسفندان كنار هم هستند آن طرفتر كلاغهاي سياه شاد و خندان كنار هم هستند اين طرف با وجود ابر سياه برف مي بارد وهوا سرد است جوجه هاي كلاغ مي پرسند اين هوا پس چرا چراسرد است آسمان ابري است ومي بارد برزمين گريه هاي ابر سياه آن طرف را نگاه كن انگار مي نشيند صداي ابر سياه مثل يك پيرمرد شاداب است با كلاهي سپيد كوه بزرگ به تماشاي دشتها مانده ساده وپر اميد كوه بزرگ 1390/9/1 [ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 13:0 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
صميمي مثل گلدانهاي پر گل تو از نسل بهار تازه بودي نگاهت پر شدند از شعر رهايي شبيه چشمه بودي مي سرودي تو از رفتن براي آب گفتي تو عطر ياس را تقسيم كردي نسيم آمد و چيزي خواست از تو وصيت نامه را تقديم كردي نوشتي آخرين پيغام را خدا، خورشيد، رفتن تا رهايي نگاهت رد شد از اين كوچهها سبز دل تو سرخ بود و كربلايي تو فهميدي كه فهميده چه ميگفت تو سرشار از اميد تازه بودي تو رفتي وبي تو در شهر پيچيد براي ما شهيد تازه بودي [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:53 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
كليد را كه انداختم توي قفل در، عكسش كه روي بالاي در چسبيده به من لبخند ميزد. عكسش چسبيده بود روي در خودش توي قاب در ايستاده بود حس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت مو بر بدنم سيخ شد سري تكان دادم مثل هميشه از من جلو بود نه يك قدم، نه دو قدم، نه ده قدم، بلكه به اندازه وسعت يك پرواز براي لحظهاي او را روبرويم ديدم ميخواستم چيزي بگويم آخه نه بزرگتري و نه كوچكتري بي مروت همين طوري رفتي خنكاي باد سرد نزديكيهاي شب چله انگار يك كاسه يخ روي گونههايم گذاشت. كليد را چرخاندم در باز شد با همان قيژه قيژه هميشگي رفتم توي خانه در را آرام پشت سرم بستم. رفتم توي راهرو خم شدم كه بند كفشهايم را باز كنم كه ننه، در اتاق را باز كرد سلام كردم تا من را ديد يهو بغضش تركيد و زد زير گريه. نميدانستم قضيه از چه قراره لبم را گزيدم هول برم داشت كه نكند خبري شده، جلو رفتم. چيه ننه داغ دلت تازه شده. گفت از تربيت بدني زنگ زدن گفتن بياييد حكم سيد عظيم را بگيريد. متعجبانه گفتم حكم. حكم چي؟ ننه آرام با روسري سفيدش اشكهايش را پاك كرد و گفت اون خدا بيامرز كه چيزي به من نگفت اين بنده خدا هم كه زنگ زد حال و حس درست و حسابي نداشت فكر كنم مراعات حالم را ميكرد، خيلي زود قطع كرد. آهي كشيدم و گناهي به ساعت كردم يك ربع مانده بود به سه و برگشتم به عكس دو سه نفر من و رحيم و كاظم كه توي قاب اتاق روبرويي بود نگاه كردم و گفتم باشه ننه حالا خودت را ناراحت نكن فردا سر راه ميرم ميبينم چه خبر بوده. رفتم طرف اتاق خودم كه گوشهي چاپ اين حياط قديمي و دراندشتمان بود و من و عظيم هميشه با هم آنجا ميخوابيديم. ننه گفت نون ميخوري برايت بيارم - نه ميل ندارم گشنم نيست رفتم طرف اتاق، كي حال و حوصله غذا خوردن را دارد در را باز كردم و رفتم توي اتاق انگار عظيم كنار جادري كه رختخوابها را در آنجا ميچيديم مثل همان وقتها تكيه زده بود و داش ميخنديد. رفتم سراغ ساكش آلبوم را در آوردم ياد آن روز آخر افتادم توي سنگر نشسته بودم آمد پيش ما توي قاب سنگر ايستاده بود و ميخنديد سلام كريم چطوري؟ از جا بلند شدم سلام كاكا آغوش باز كردم و بغلش كردم و گفتم چه عجب راه گم كردهاي سراغ از ما فقير و بيچارهها گرفتهاي. اهل تعارف نبود گفت خوب ماييم ديگه. همين طور توي بغلم فشارش دادم داد زد چي كار ميكني سيصد و شش استخوانم شكست. گفتم نه بابا و بردمش توي سنگر گفت چيه اينقده عجله داري بزار پوتيناما در آرم. و چند لحظه بعد آمد داخل سنگر و نشست كنار دستم انگار يك بستهاي توي دستش بود مثل هميشه معصومانه و مؤدب گفت كاكا كريم يه چي بگم بين خودمون ميمونه مردش هستي به هيشكي نگي حتي به بابا، حتي به ننه با نگاهي براندازش كردم و گفتم كي تا حالا راز نگو پيدا كردهاي هيچي نگفت فقط دستش را دراز كرد و گفت بزن قدش به او دست دادم گفت مرد و مردونه دستش را فشار دادم گفتم مرد و مردونه جون سيد كريم اگه دروغ بگم. زد زير خنده. اول از توي جيبش يك عكس را در آورد گفت كاكا كريم اين را ميبيني، عكس را نگاه كردم خودش بود وزنه بالا سر برده بود با لباس ورزشي توي سالن وزنه برداري كه عكس شهيد مصطفي هم گوشه آن پيدا بود.گفتم خب چيه؟ آروم جواب داد سه چهار روز پيش مسابقات انساني بود قهرمان وزنه برداري شدم گفتن بمون حكمت را دو سه روز ديگه ميديم اما دلم هوايي جبهه شده بود نموندم با بچهها اومدم بعد با لبخند گفت اينجا قهرماني و قهرمان پروري يه حس و حال ديگهاي داره. پريدم وسط حرفش و گفتم براي خدا جبهه اومدي يا براي اسم و رسم و قهرمان بازي و همين چي ميگن، يادم رفت چي ميخواستم بگم يك كم فكر كردم گفتم آرتيست بازي. انگار خنده از لبهايش پاك نميشد زد زير خنده و گفت بنده شناسي فقط خداست و بس. چند لحظه هيچي نگفتم آخه بدجوري بر حكم را زده بود. هر طور بود خودم را جمع و جور كردم و گفتم راز نگو و قول مردونهگيري و اين دنگ و فنگ و اين الم شنگه همهاش همين بود. سرش را پايين انداخت، احساس كردم ناراحت شد اما به روي خودش نياورد لبش را گزيد و گفت نه كاكا كريم و بعد بسته را دراز كرد طرفم و گفت اينها را بگير آخرين عكسهايي است كه توي منطقه گرفتم، از خط تا انرژي اتمي، از توي اينجا تا لب كارون، از سنندج تا كوههاي كردستان، از شناسايي تا كنار بچههاي تخريب. دستم را براي گرفتن بسته جلو بردم گفت راستي ساكم را هم بيرون سنگر گذاشتم و بسته را داد دست من و بلند شد رفت بيرون سنگر. ساكش را برداشت و برگشت. ساك رنگ و رو رفتهاي بود كه هميشه اسباب اثاثيهاش را توي آن ميگذاشت چه مسافرت و چه جبههاي. روي آنهم با خودكار مشكي نوشته به ياد پدر، دوستت دارم مادرم. و آن طرفش هم اسم و رسم خودش را نوشته بود. كيف را داد دست من و گفت من همين امشب فردا شب را بيشتر مهمون شما نيستم. دلم هوري ريخت پايين چيزي نگفتم اما با نگاهم به او فهماندم كه چي ميگي؟ باور كن كاكا كريم جوازم امضاء شده راز نگوي من همينه دلم نميخواست كسي چيزي بدونه اما نميدونم چي طور شد كه انگار يكي ميگفت كه اين راز بهت بگم. آب دهانم را قورت دادم گفتم عظيم ميدوني چي ميگي اگه تو رفتي من جواب بابا و ننه را چيبدم. هيچي نگفت فقط خنديد بلند شد گفت حسو حال موندن را ندارم بايد برم بچهها منتظر منند. دم در سنگر كه رسيد گفت حكم قهرماني ارزشي نداره اصل حكم پروازه كه قرر امضا بشه و بعد ادامه داد كاكا كريم بپا دنيا گولت نزنه به همه سلام برسون دنيا را ابزار براي دنيا دوستان ببين دوباره ميگم بپا از ما كه ميريم فاصله نگيري هواي بابا، ننه را داشته باش. دستي توي سرش كشيد و رفت بلند شدم دنبالش رفتم متحير مانده بودم او سوار تويوتا شد و با بچهها رفت همينطور كه ميرفت دستي تكان داد. صداي ننه من را به حس و حال طبيعي برگرداند. سيد كريم چته ننه چيزي شد. خودم را جمع و جور كردم و دستي توي موهايم كشيدم گفتم نه ننه. سيني چاي را گذاشت روي زمين و گفت حتماً يادت باشه فردا حكم اون خدا بيامرز را بگيري. يادگاريه. لبخند تلخي زدم وگفتم چشم. نگاهي به سيني چاي انداختم رنگ چاي توي استكان خيلي پر رنگ بود برف شروع شده بود من به حكم پرواز عظيم فكر ميكردم و به تبسمهاي سپيد و ملكوتي او و به عكسهايي كه بايد آنها را دوباره ميديدم. 2/4/82 [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:50 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
عطر سبز بهار بر لب داشت چهرهاش پر شد از گل لبخند پر شد از مژدههاي پيروزي دوستانش د آن طرف بودند آيههاي طراوت باران از نگاهش پريده سوي زمين از نگاهش ستاره ميباريد آسمان آسمان به روي زمين مثل يك رود جاري كم حرف مثل يك باغ سبز بي پايان مثل يك دشتي از گل و لاله مثل يك سوره و شب و باران بوي عطر شهيد ميآمد او كه عطر شهيد را بوييد رفت و در آسمان كبوتر شد در زمين لالهاي از او روييد نوجواني كه با نسيم آمده بود ياد او كرده ريشه در دلها نام او سبز و سرخ و پاينده ياد او تا هميشه در دلها [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:49 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
بست او سربند سرخ يا حسين (ع) گفت آري ما كبوتر ميشويم در شب پرواز با لبخند سرخ نور باران منور ميشويم آخرين ديدارها آن لحظه بود عكسي از ان لحظهها ميشد گرفت داشت در دستش تفنگ خويش را كوله پشتي را به دوش خود گرفت آن سپيد سر بلند منتظر يادگار غيرت عباس (ع) ها در ستون يك شب تاريك رفت همنفس با لالهها با ياسها با تمام حس و جان ميديد او لحظهي مهتابي ايثار را رفت و در گوش زمين نجوا نمود شعرهاي آبي ايثار را تا كه تركش در هوا پرواز كرد بوسه زد بر قامت خورشيد دشت بر زمين افتاد و شب همپاي صبح در شب حمله، شب والفجر هشت 83/4/22 [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:48 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
گنجشكها
پروازشان درصبحدم يعني پر يدن پر زدن سرشار از بودن شدن يعني نشاط وزندگي 1390/8/28 [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:44 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
صبحدم جيك جيك صبحدم قار قار صبحدم دنگ دنگ زندگي تازه اي ساده شروع مي شود دشت پر از شور وشوق مملو از احساس خدا مي شود 1390/8/28 [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:41 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
اين روزها ماه مهر هم رفتني شده راستي
چه روزهاي خوبي چه حس وحال نابي دلت هميشه باشد قشنگ وآفتابي
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 10:3 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
در صبح زود رفتن
سرحال مي روم من در فكر تازه هستم خوشحال مي روم من بوي كتاب ودفتر بوي نگاه تازه در دفترم كشيدم امروز راه تازه صبح كلاس اول همواره خوب وزيباست راه اميد ومهراست اين راه راه فرداست لبخند مي زنم من درشعرخواني مهر خوشحال مي روم من با مهرباني مهر ۳۱/۶/۱۳۹۰ [ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 10:23 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
با برف آمد از راه
امسال فصل سرما سرما زياد بود و لرزيد بيد تنها يك گوشه اي نشستند گنجشكهاي خسته در فكر دانه بودند باچشمهاي بسته برصورت درختان برف سپيد مي خورد صحرا ودشت انگار از ترس خوابشان برد وقتي كه خواب ديدند احساس تازه آورد در خوابشان دوباره رنگ بهار گل كرد ۲۲/۶/۱۳۹۰ [ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 10:56 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
باتعارف نسيم يك سبد گل قشنگ يك بغل شميم عطر نوبهار توي دشت ساكت ونجيب مي نشيند وترانه مي شود حس وحال رود آب شاعرانه مي شود ۱۷/۶/۱۳۹۰ [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 12:43 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
مي رسد زراه برق پرصدا وسخت گريه مي كند هوا روي شانه هاي شهر خيس مي شود زمين زير بارش صبور ابرها شهرخسته ناگهان مي شود پر از طراوت واميد اشك آسمان هميشه خدا همصداي زندگي تازه است ۱۷/۶/۱۳۹۰ [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 12:39 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
توي صف
كنارهم پشت ميزو نيمكت بچه هاكنار هم مثل دسته اي پرستو اند ناگهان يكي دو تا از آن ميان بال مي زنند ومي روند پيش حال بعد چند سال آن يكي دوتا جلوتر از همه به راه خود رسيده اند بچه هاي توي صف هركدامشان به فكر زندگي آن يكي دوتا سالها جلوتر از بقيه اند اين مرام زندگي است ۱۷/۶/۱۳۹۰ [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 10:38 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
روزهايتان
شبيه صبح زود پر شود پراز اميد وانتظار روزهايتان شبيه عصرها خالي از هجوم دلهره شود روزهايتان شبيه وقت عيد پر شود پر از تبسم سپيد اين دعاي من براي بچه هاست ۱۷/۶/۱۳۹۰ [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 10:18 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
پر شدم
پرازبهار مثل صبح ساده منتظر بچه هاي باصفا بچه هاي شعر وشور بچه هاي نازنين من پر از طراوتم مثل آن نگاه سربلندتان بچه هاي نازنين مثل نان تازه ام مثل شعر زندگي تاهميشه باصفا وبي ريا مثل آن تبسم قشنگتان ۱۷/۶/۱۳۹۰ [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 9:59 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
بعضي وقتها كه با خودم خلوت ميكنم و در خلوت و تنهايي خودم غوطه ور ميشوم دلم ميخواهد يك كارگردان باشد تا فيلمي از جبهه و روزگار سبز جهاد و روزهاي رنگين كماني و آسماني دفاع مقدس بسازيم اما خوب كه فكر ميكنم ميبينم هيچ دوربيني نميتواند صحنه پرپر شدن گل لاله سيزده ساله كه پسر همسايه ديوار به ديوار ما بود را به تصوير بكشد نميتواند از خلوص نيت ياسها و شقايقها صحنههايي را ترسيم كند صحنههايي كه در آن دور از چشم همه فرماندهي پرستوها صاف و ساده مثل آب چادرها را تميز ميكرد و جارو به دست سنگر به سنگر ميرفت نظافت ميكرد. بعضي وقتها خيلي دلم ميگيرد آخر كدام دوربين توانايي ضبط صحنههايي را دارد كه در آن عطر بهشت از پيكر پاره پاره خورشيدي تمام فضا را پر ميكند و خورشيدي روي خاكريز در حالي آر پي جي روي دوشش است به خداوند سلام ميكند. نميدانم آيا تا حالا به پرواز دسته جمعي پرستوهاي دستهي پرواز گروهان ايثار گردان حماسه تيپ بهشت لشكر عشق فكر كردهايد در يك لحظه سوت خمپارهاي زوزه كشان سكوت را ميشكند و فضا را زخمي ميكند و لحظاتي بعد از صورت لالهاي خون ميچكد و دست علمداري در كنار سنگر افتاده و شقايقي كه پاي راستش به سمت نور رفته و تبسمهاي بهشتي را با فرشتگان تقسيم كرده و پاي راستش را توي كانال جا گذاشته. ستارهاي كم سن و سال رو به ديار خورشيد كرده و آرام آرام زيارت عاشورا را زمزمه مي كند و نسيم براي او روايت فتحي بزرگ و پيروزي خونين را صفحه به صفحه ميخواند او سلام ميدهد السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين (ع). جسمي روي زمين افتاده كه لحظاتي پيش پرواز امام نور و روشني و امامي كه تمام كوچهها و زمين و زمان و سپيدارهاي تنهايي بيابان و چشمههاي كم آب و قناتهاي پر آب اينكه منتظر او هستند را ديده است و بعد از زيارت با دست خسته تركش روي زمين افتاده است. سلام سيم خاردارها ، خاكريزها، چفيههاي سفيد با خط مشكي رها در باد و تفنگهاي آماده، پلاكهاي آسماني كه هويت خورشيد و ماه و ستاره را نشان ميدادند پوتينهاي واكس خورده پر خاطرات كه در هر قدم راهي به سمت شقايق باز ميكردند و معبري به سوي خدا ميگشودند و منور كه شبهاي تاريك را با نور خود نوراني ميساخت و لحظهها را مهتابي ميكرد جادههايي كه راه گذر و عبور به طرف كربلا بودند و سربندهايي كه با خون پيشاني مزين مي شدند و انگشترهايي كه در دستهاي آشنا متبرك ميشدند همه اين را چگونه به تصوير ميشود كشيد نميدانم نميدانم ... 14/5/83 [ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 13:57 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
شب عمليات بود گوشهاي تنها نشسته بودي تو هميشه تنها بودي يك گوشه دنج و راز و نياز ميكردي ستارهها تو را با تنهاييات ميشناختند داشتن وصيتنامه مينوشتي از كلماتش و از سطر سطر آن بوي بهشت به مشام ميرسيد نگاهت كردم نور توي صورتت مثل شعلهي فانوس موج ميزد ايستادم سرت را بالا آوردي خنديدم خنديدي نگاهم كردي با نگاهي ك هيك دنيا حرف داشت كاغذ توي دستت را جمع كردي پرسيدي چيه انگار چيزي ميخواهي بگويي، بگو خجالت نكش. كنارت روي زمين نشستم تو از من بزرگتر بودي بچه يك محل بوديم اما تو ازر نسل اقاقيها و پرستوها بودي من هنوز نميدانستم نسبت به كدام پرنده عاشق ميرسانم نگاهت كردم نور بالا ميزدي آب دهانم را قورت دادم چند لحظه فقط نگاهت كردم خاطراتم مثل قطره از جلوي چشمم رد شدند خيلي وقت بود ما دوتا با هم بوديم، رفيق رفيق بوديم با هم اين حرفها را نداشتيم يادت هست يك ساك برزنتي رنگ رو رفته داشتي كه همهي وسايلمان را توي آن گذاشته بودي دفترچههاي خاطراتمان را فراموش نميكنم يك صفحه من براي تو مينوشتم و يك صفحه تو براي من. من با خطي كه اگر توي آفتاب ميگذاشتي راه ميافتاد و تو با آن خط تحريري آسمانيات. خورشيد سرك كشيد ما دو نفر كنار هم بوديم همه چشم انتظار شب بودند قلبم تند تند داشت ميزد انگشترم را درآوردم انگشتر عقيق تو عجيب ميدرخشيد انگار عوض شده بود و تغيير حالت آن خيلي توي چشم ميزد انگشترم را محكم توي دستم فشار دادم نميدانستم چهطور به تو بگويم گفتم مرتضي قولمان كه يادت هست خنديدي و گفتي همه حرفهايمان يادم هست اول اينكه ذوب عشق امام حسين (ع) باشيم چه من باشم چه تو باشيم دوم از خط نور و پرستو و شاپرك بيرون نرويم چه توي خط مقدم باشيم و چه توي خط زندگي و سوم اينكه با هم رو دربايستي نداشته باشيم هرچه داريم مال هر دوتايمان باشد و براي شفاعت هم بماند براي آن دنيا براي آنجا كه پروانهها سراغ نور را ميگيرند. آهي كشيدم گفتم مرتضي به حرفت اعتقاد داري پاي بندي گفتي آره چهطور مگه گفتم ميخواهم انگشترهايمان را برويم معاوضه تبسمي مليح بر لب خنديد چه حرفها من منتظر جواب مثبت بودم اما گفتي نه با اين يك كار مخالفم ناراحت شدم اخمهايم تو هم رفت گفتم يادت باشه چيزي نگفتي بلند شدم ميخواستم بروم دستم را گرفتي دستم بوي عطر ياس گرفت اما ناراحت بودم خواستم دستم را بكشم و بگويم ما را بيخيال ديگه چفيهات را باز كردي سياه رنگ بود اما از شاپرك ميريخت و بوي سپيده ميداد و آنرا انداختي دور گردنم و در آغوش كشيدي حالم را گرفته بودي باور نميكنم قبول نكني گفتي محمود ناراحت نشو شايد حكمتي توي اين كار باشد عينكم را تكان دادم و چيزي نگفتم شب سبز عمليات گذشت من زخمي شدم و خبري از تو نداشتم توي بيمارستان سراغت را از عزيز كه آمده بود عيادتم گرفتم گفت خبري ازتو ندارد اما فكر كنم آن هم آسماني شد عزيز كه رفت گريه كردم بالشت روي تختم خيس و چشمهايم خيس خيس شد بعد از آن شب خيلي سراغت را گرفتم، ازستارهها، از شهابها، ازسيم خاردارها، از ميدانهاي مين، از برج ديدهباني، از سربندهاي رها در باد، از نسيم، از خورشيد، از هر رود و بركهي مجنون، از سنگر، از خاكريز،از فرشتهها، از لالههاي ساكن در باغ سرخ شهادت از هر كس كه ميشد پرسيدم اما پيدايت نكردم. بعد از آن تو شدي مفقود الاثر شدي اما شهيد بي مزار من هر پنجشنبه شب توي دعاي كميل بيادت گريه كردم تا اينكه يك روز با بچههاي تفحص آمدم طلاييه باور كن دلم خيلي گرفته بود همانجا نشسته بودي اشكم سرازير شد و زمين درد مرا حس كرد و ناگهان همينطور بچهها كار ميكردند دوباره انگشترت درخشيد چه عقيق سرخي، انگار سرخياش دو برابر شده بود حس كردم نسيم شروع كرد به نوحهخواني و سيم خاردارهاي دور معبر سينه ميزدند رملها و ماسهها اشك ميريختند. استخوانهايت را در آوردند و پلاكت را كه بوي بهشت در خود گرفته بود را آوردند توي باغ سرخ شهادت كنار لالهها جا دادند انگشترت را برداشتم بعد از چند روز كه روي مزارت حجله گذاشتند انگشترت را با انگشتر خودم در آوردم و توي ضريح (حجله) آلمينيوميات گذاشتم و تو را ديدم كه انگار ايستاده بودي به من لبخند ميزد و انگشترت را به من دادي. آهي كشيدم حالا من مانده بودم و تنهايي تو و انگشتري كه به من چشمك ميزد و حكمتي كه تازه به آن پي برده بودم، انگشترت شده بود راهنماي تو. 7/5/83 [ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 13:55 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
نزديك خانه بابا بزرگ كه رسيدم دلم هواي بچگي را كرد دلم ميخواست برگردم به هجده ، نوزده سال پيش به آن زماني كه هنوز كپههاي خاك حد فاصل بين شهر بودند و زمينهاي كشاورزي ما را روي تپههاي خاكي تفنگ بازي ميكرديم. آخرين باري كه عمو رضا را ديدم روي همين كپه خاك بود دراز كشيده بودم و تفنگ چوبيام توي دستم بود و با دهانم داشتم صداي شليك در ميآوردم. انگار همين ديروز بود عمو رضا ساكش را بسته بود، ميخواست برود من كه روي كپه دراز كشيده بودم او را ديدم برايش دست تكان دادم آمد كنارم ساكش را گذاشت زمين، لباس بسيجي تنش بود و پتينهايش را هم انگار تازه واكس زده بود. وقتي جلوتر آمد بلند شدم خنديد، من هم خنديدم. آغوشش را باز كرد من هم پريدم تو آغوشش. من را بوسيد گفت چه خبر نميدانستم چه جوابي بدهم چيزي نگفتم تفنگم را با غرور نشانش دادم تبسمي كرد گفتم عمو رضا كپه خاك خوبيه و بعد با دست به دور دستها اشاره كردم اونها عراقين. من را محكم در آغوش فشرد، هنوز بوي عطرش را حس ميكنم و بر روي زمين گذاشت و گفت اينجا كپه خاك نيست اينجا خاكريزه، ميتواني بگي خاكريز. به سختي گفتم خاك ريز. يعني خاكهايش ريزه و با دست يك مشت خاك را برداشتم آرام تا نزديكيهاي زانوهايم بالا آوردم و توي هوا رها كردم نشان دادم يعني خاكهايش ريزه و كوچولواند. چيزي نگفت، فقط بلند بلند خنديد. عكس امام را از روي جيبش در آورد و داد دستم. گفت اينهم يادرگاري تو و بعد رفت ميدانستم رفته جبهه و بعد ما فهميديم رفته جزيرهي مجنون. يك بار ديگر توي خاطرم روي كپه خاك غلطيدم با تفنگ چوبيام نشانه رفتم و با دهانم هم صداي شليك را در آوردم. عكس كوچك امام كه يادگاري عمو رضا بود را از توي جيبم در آوردم، نگاه كردم بوسيدم و دوباره گذاشتم سر جايش. نه ننه آقا بود و نه بابا بزرگ هيچ كسي نبود آنها پرواز كرده بودند. از هفت هشت روز پيش از وقتي كه هم سن عمو رضا شده بودم اين بار هم ميرفتيم براي يك رفاقت تازه آن هم پيك كبوتر و پرستوي مهاجر. رفتم طرف بنياد شهيد هواي تابستان گرم بود و گرما بيداد ميكرد داشتم له له ميزدم نفسم داشت ميسوخت، پيرهن مشكي دهيه فاطميه تنم بود. قرار بود چند تا شهيد را بياورند. حس و حال عجيبي داشتم از آن وقتي كه فهميدم عمو رضا توي مجنون آسماني شده هر بار كه شهيد ميآوردند خودم را هر طوري بود ميرساندم، آخه دلم يه جوري هوايش را كرده بود.عصرهاي پنج شنبه ميرفتم گلزار شهدا اما عمو رضا گمنامتر از اين حرفها بود. قدمهايم را تندتر برداشتم تند تند مثل خود عمو رضا كه حال و حس آهسته كاري را نداشت همه ميگفتند من و عمو رضا هم از نظر خلق و خوي و هم از نظر قيافه با هم مو نميزنيم من عين او بودم و او آيينه گمشدهي من. دم در بنياد شهيد كه رسيدم همه جمع بودن، مردم آمده بودند، زن و مرد. تابوتها را بيرون آوردند. رفتم زير تابوت. خيلي وقت بود كه شانههايم حس و حال تابوتي شدن و پرستويي شدن را حس نكرده بود. عمو رضا نبود، اما انگار عمو رضاهاي گمنامم را روي دوشم بلند كرده بودم همه شعار ميدادند هر ذكري ميگفتند و من آهسته گريه ميكردم و بلند داد ميزدم شهيدان زندهاند الله اكبر خدا را ديدهاند الله اكبر انگار عمو رضا داشت مرا ميديد، لبخند ميزد و برايم دست تكان ميداد. 3/4/83 [ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 13:55 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||