بهانه هاي شيرين
درحوالي كودكي ها ونوجواني ها 
قالب وبلاگ
این روزها برفی

همرنگ با سفیدی

بابغل شکوفه

ازجنس شبنم صبح

باخنده هاو شادی

همراه می شوم من

[ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ] [ 13:36 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
سلام

امروز آخرین روز فصل گرما وخوشی است انگار همین دیروز بود که تابستان روی بال حس وحال به سراغمان آمد نوشتم که حرفهای زیادی دارم اما افسوس نتوانستم حرفهایم را بازگو کنم .

امروز جشن شکوفه هاست واز فردا دوباره بوی ماه مهر می آید ز راه

امروز دوباره ساعتها به عقب کشیده شدند ودلم حسابی هوای مدرسه رفتن شادی وخریدنهای قبل از شروع سال تحصیلی را کرده چه لذتی داشت .

کم کم پرستوها می روند ولی پرستوی مهربانی به شهرها وروستاهایمان می آیند

 

[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 10:33 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
می آیم از راهی

آنسوی دریاها

چشم انتظار دیدن ماهم

ماهی که می خندد

ماهی که بر روی کوه بلند آنجاست

۱۳۹۲/۵/۲۷

 

[ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 ] [ 10:25 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
باز بوی تازگی

بوی امید

بوی احساسی که می آید زدور

حس وحال خاطرات پیر ده

ناگهان گل می کند

درنگاه بازگشت

دسته هایی از پرستو که می آیند باز

ناگهان

همرنگ با صبح بهار

می رسد نوروز و

می خواند زمین

شعری جدید

شعر او

سرشار عطر پونه ونعناع وشوق

ناگهان

نوروز می آید زراه

۱۳۹۲/۴/۱۷

[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ 10:46 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
تابستان شروع شد

گرما وخاطرات کودکی

یادش بخیر حرفهای زیادی دارم

 

[ یکشنبه دوم تیر 1392 ] [ 8:49 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
عید یعنی بوی شادی های نو

بوی بازی

توی کوچه

همنفس با بال بال  خاطره

رفتن از

این لحظه های بی صدا

تا کنار بیدمجنون

تا کنارسبزه های تازه پا

عید یعنی اسکناس تازه مادربزرگ

لای قرآن عطر باران

عید یعنی خاطرات آسمان

1391/12/20

                                                                                                                                                                                                     

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 8:34 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
 سالها پیش  وقتی بچه بودیم ودر رحمت الهی حسابی باز بود شب چله عالمی دیگر داشت . آن سالها که وضعیت اقتصادی ما زیاد جالب نبود وهر از چند گاهی صدای غرش آژیر قرمز توی فضای شهر می پیچید 

[ پنجشنبه سی ام آذر 1391 ] [ 10:33 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
دلم براي سربند سرخ يا زهرا (س) تنگ شده حسين شب آخر دنبال سربند يا زهرا (س) مي‌گشت خودش مي‌گفت مادر ندارد و پدرش را هم چند ماه پيش از دست داده.

سربند كه ساده و بي ريا روي پيشاني آفتابي سپاهيان خورشيد مي‌نشست تا خورشيد آسمان بتواند لحظاتي به نور افشاني بپردازد.

دلم براي سربندهاي دسته دسته سرخ و سبز و سفيدي كه ذكر مقدسي روي آن‌ها نقش بسته بود تنگ شده براي لحظاتي كه سربندها را مي‌گرفتيم كيومرث عادت داشت ب هسربندش عطر ياس بزند و هميشه دنبال يا زهرا (س) بود و مي‌گفت با عطر ياس توي كوچه‌هاي تاريك مدينه قدم مي زنم و با گنجشك‌هاي آن‌جا درد دل مي‌كنم.

قدرت الله علاقه‌ي عجيبي به سربند قرمز داشت وقتي سربند سرخ يا حسين (ع) را گرفت گوشه‌اي دنج نشست و روضه‌ي علي اكبر (ع) را خواند آرام آرام گريه‌هايش را با زمين تقسيم كرد نسيم هم كنارش نشست و با او يا حسين (ع) گفت و گريست و عطر سيبي را روي سربند او پاشيد.

مصطفي به آسمان خيره شده بود سربندش را نسيم توي هوا تكان مي‌داد توي گوشش گفتم چيه تو كه سربندت را گرفتي مي‌خواهي برايت ببندمش لبخندي زد او سربند مرا بست و من سربند او را روي پيشاني‌اش محكم كردم همين‌طور سربندمان را مي‌بستيم آرام صلوات فرستاديم گفتم مصطفي چي شده بود دستي روي سربندش كشيد و گفت وقتي مي‌آمد مجتبي پسردايي عباسم كه شهيد شده خانه ما بود سربندي دايي‌ام را بسته بود گوشه‌ي آن خوني بود گفت مي‌خواهد به جبهه بيايد.

آن شب گذشت بعد از شب سرخ عمليات سراغش را گرفتم گفتند پرستو شده رفتم ديدمش گوشه سربندش قرمز شده بود خون بود.

دلم براي سربند تنگ شده بود واقعاً به آدم هويت مي‌داد انگار آن‌ها كه سربند داشتند از ديگران جدا بودند نمي‌دانم، سيد رضا مي‌گفت انگار خداوند براي آن‌ها كه سربند قرمز مي‌بندند امتياز قائل است.

سربند آسماني‌ترين پيشاني بند دنياست كه فرشته‌ها از روي آن پيشاني خورشيدي پرستوها را مي بوسيدند.

چند روز پيش به گلزار كه رفتم پيشاني بند مصظفي را ديدم دلم هري ريخت پايين توي كوچه پسكوچه صورتم اشك راه افتاده بود. عكسش را عوض كرده بود و عكسي كه خودم كنار خاكريز از او گرفتم گذاشته بودند دلم شكست آهي كشيد تنها يك جمله گفتم باور كنيد مصطفي يادش بخير چه سربندي با هم بستيم راستي مصطفي دلم براي سربند سرخ يا زهرا (س) تنگ شده.

7/5/83
 
 
.
[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 10:26 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

ابرهای  پشت هم

برف می بارد زیاد

یک طرف احساس سرد

یک طرف آواز باد

صاعقه شلاق شد

می خورد بر روی طبل

برف بر روی زمین

می نشیند مثل قبل

برفهای تازه را

آن طرف تر آنجا ببین

دستهای آسمان

ریخته روی زمین

می نشیند برف سرد

توی راه بچه ها

حس وحال تازه ای است

در نگاه بچه ها

1391/9/16

 

[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 10:20 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
دستهای کوچک دعا 

از زمین به سمت آسمان رسید 

در شمیم حس آشنا 

ناگهان شکفته می شود تمام لحظه ها 

با اجابتی به رنگ شوق

رنگ حس وحال تازه امید

1391/3/20


[ شنبه بیستم خرداد 1391 ] [ 9:55 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
توی خاطرات خسته کلاغ

آتشی نشسته بود

آتشی که در کشاکش زمان

با هجوم حرفها ونقلها

ناگهان شنیده شد

آتشی که سرد شد

کفتران باصفای دشت مهر

بی صدا نفس کشیده گفته اند

خوب شد که سرد شد

91/3/7
[ سه شنبه نهم خرداد 1391 ] [ 13:37 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

صبح ، من وبچه ها 

همسفر آفتاب

روز قشنگ زمین

تازه تر ازبوی گل  بوی گل ویاسمن

خنده به لب می رویم

عصر ، من وبچه ها 

خسته تر از روز گرم

با همه خستگی

خنده به لب می رویم

روزما

در پی کار وتلاش

در پی کار درو

آمده تا انتها

روزما

پرشده از عطر دعای پدر

خستگی روزها

می گذرد بی صدا

91/3/7

[ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ] [ 10:39 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

تابستان تازه شروع شده بود ومن  کلاس دوم را به پایان رسانده بودم . هوا گرم بود و  محله ما خلوت تر از همیشه بود . من با آرش ورضا وامید توی کوچه روی سنگی که زیر درخت نارون کنار جدولها بود نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم .حس وحالی شیرینی بود . توی همین حال محسن نفس نفس زنان خودش را به ما رساند وگفت : بچه ها بیایید ننه مریم خیلی عصبانی شده ، باشنیدن عصبانی شدن ننه مریم سریع خودمان راجمع وجور کردیم ودویدیم طرف خانه ننه مریم که در ابتدای کوچه ما قرار داشت .

ننه مریم پیرزن خواستنی ودوست داشتنی محله ما بود که قد کوتاه اما فکر وهمت بلندی داشت و به قول امروزی ها شورای حل اختلاف مردم محل بود . مادرم همیشه می گفت ننه مریم زن سکه دار وفهمیده ای است. ویکی از خوبی های ننه این بود که به این زودی ها  عصبانی نمی شد وحالا عصبانی شدن برای ما خیلی عجیب بود .

وقتی دم در خانه ننه مریم رسید یم .ننه را دیدیم که با آن روسری سفید بلندش دم در ایستاده وخیلی ناراحت است . صدیقه خانم هم با یک لیوان آب سرد کنارش ایستاده ودارد تعارف می کند . ننه حسابی از کوره در رفته بود ومی گفت: می بینی چه دوره وزمونه ای شده . این آدمهای چشم سفید نمی دونند دارند چکار می کنند طلاق عرش خدا را می لرزونه .

ننه مریم عصبانی داشت غر ولند می کرد جلو رفتیم وسلام کردیم . ننه که انتظار دیدن مارا نداشت جواب سلاممان راداد ولیوان آب را دست صدیقه خانم گرفت و جرعه جرعه آب را خورد و انگار کمی خشم وعصبانیتش فروکش کرد .

چند لحظه بعد سر وکله اسماعیل آقا وخانمش راضیه پیدا شد .ننه مثل اسفندی که روی آتش باشد از جایش پرید ورفت سراغ آنها . سلام وعلیکی کرد وگفت : به به اسماعیل آقا شنیدم می خواهی عرش  خدا را بلرزونی  دیگه کارت به جایی رسیده که می خواهی طلاق بدهی . می دونی زیر سر آدم که بلند شود همه کاری می کند زندگی  خودش را هم از بین می برد . ننه مریم حرف می زد اسماعیل آقا ساکت بود وسرش را پایین انداخته بود و راضیه خانم از اینکه یک حامی و پشتیبانی مثل ننه مریم پیدا کرده بود از خوشحالی توی پوست خودش نمی گنجید .

ننه مریم یکباره حرفش راقطع کرد و برگشت طرف راضیه خانم وگفت: به به خانم خانما تو هم داری شریک جرم میشی .مگه تو فضول کار خداوندالهی هم هستی دلش بچه به آدم می ده دلش نخواست ومقدرش نبود نمی ده . تو باید این مرد را جون به سر کنی . می شد از چهره راضیه خانم فهمید که رنگی به رخسارش نمانده وناراحت است .

ننه مریم گفت : به خداوندی خدا سه روز وقت دارید صلح وسازش کنید فقط سه روز بعد از این خودم می دونم و شما به همین روسری سرم قسم بلایی به سرتون می آرم که ستاره های شبتون را روز بشمارید و بعد ننه مریم رفت دنبال زندگی خودش  و واقعا اسماعیل آقا وخانمش توی هم سه روز با پادرمیانی بزرگترهای محل ماجرای شان ختم به خیر شد .

حالا بعد از 25سال از آن روزها می فهم که چرا می گویند حضور پیران در قوم خیلی ارزشمند است و همیشه ورد زبان ننه مریم این بود که الهی پیر شی ننه

هرچند حالا خودم دلم برای پیرمردها وپیرزنهایی مثل ننه مریم که به رحمت خدا رفته اند تنگ شده است

 

 

[ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ] [ 9:23 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

آب سرد وکنار چشمه آب

خنکای نسیم دلچسب است

در شب خسته همصدای بهار

قصه های قدیم دلچسب است

می نویسم برایت از رفتن

مثل رودی که رفت می مانم

همنفس با سپیده وخورشید

با تو این سرگذشت می خوانم

فصل زیبای با خدا بودن

تاهمیشه همیشه پابرجاست

با نسیم وترانه وامید

واقعا حس وحال گل زیباست

1391/2/18

 

 

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:14 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

سال های پیش که دانش آموز سوم راهنمایی بودم .برخلاف خیلی از بچه های  همدوره خودم که عمر شان را به بیهودگی می گذراندند با راهنمایی  دبیر ادبیاتمان که آدم خیلی فهمیده وبا صفایی  بود وفامیلش کریمی بود  مشغول تحقیقی درباره تاریخ شهرمان شدم . تاریخی که جز یک کتاب که آن  هم خیلی جلوتر به صورت دست وپا شکسته توسط یک بنده خدایی نوشته شده بود که با کار تحقیقی آشنایی درست وحسابی نداشت . عصر ها می رفتم کتابخانه و غرق در مطالعه می شدم وخوبی کارم اینم بود که از مطالبی که به نظرم خوب ومفید بود یادداشت برداری می کردم . چند وقت از شروع کار تحقیقم درباره تاریخی که ننوشته شده بود ومن باید سابقه آن را از لابلای کتابهای قدیمی وتاریخی بیرون می کشیدم .،  روزها گذشت یک روز آقای کریمی  سراغ نتیجه کارم را گرفت من هم خیلی با افتخار مجموعه ای کارهایی که انجام داده بودم را نشانش دادم . حسابی خوشش آمد و تشویقم کرد ولی گفت :

همت بلند دار که مردان روزگار 

ازهمت بلند به جایی رسیده اند

راستش آن روز معنی این بیت را نفهمیدم  . توی حس وحال خودم بودم که آقای کریمی گفت بیا برویم . حتما می روی خانه خودتان . لبخندی زدم وگفتم بله با اجازه شما  .

من و آقای کریمی راه افتادیم خانه ما فاصله زیادی با کتابخانه داشت وخانه آقای کریمی نزدیک بود . توی مسیر آقای کریمی از راه ومنزل وهدف ورسیدن به هدف برایم گفت ودر لابلای حرفهایش گفت : فاصله خانه ما تا اینجا زیاد نیست اما فاصله خانه شما خیلی طولانی است باید محکم ومقاوم قدم برداری تا به خانه تان برسی آنجا هدف تو است . آنجاست که می توانی استراحت کنی وراحت باشی . توی زندگی هم باید نگاهت همین باشد . باید اول هدف داشته باشی و در راه رسیدن به این هدف تعیین شده تلاش کنی تا به آن برسی و این کتابی که داری می نویسی می تواند یک الگوی خوبی برای آینده ات باشد . باید تلاش کنی وبدانی که کجا می روی تا به امید خدا موفق شوی .

هنوز بعد از سالها این حرف آقا معلم خیلی برای من درس آموز است . همیشه برای موفق شدن  تلاشم این است که هدفم مشخص باشد و راهی که می خواهم بروم را هم بدانم کدام راه است ودر راه رسیدن به هدفم تلاشم را دوچندان می کنم .

1391/2/10

 

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:31 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

جوانه زد مدادم

شبیه گندم وماش

به من لبخند زد وگفت

بیا آقای نقاش

بیا همراه بامن

بکش نقشی پر از گل

پر از احساس زیبا

پر از آوای بلبل

بکش یک هفت سینی

که لبخند زمین است

بکش نقشی که حتما

همیشه بهترین است

دلم می خواست باشم

پراز حس بهاری

مدادم گفت نقاش

خیال تازه داری

بیا همراه با من

پر از امید ها شو

بیا نقاش خوبم

بیا از جا تو پاشو

به ذهنم صاف وساده

رسیده طرحی از گل

خیال تازه من

کشیده طرحی از گل

28/1/1391

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 10:8 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

باز برمی خیزم از جا

مثل رود جاری ام من

می روم همپای باران

می شوم هم لهجه با دریا وچشمه

می نشینم

روی بال شاپرکها

می روم تا بی کرانه

صاف وساده

سبزو روشن

شعرهایم را برای

غنچه های باغ بالا دست می خوانم

وبعد

می روم تا بی کرانه

1391/1/27

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 12:47 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
رسیده فصل تازه

رسیده بوی نوروز

 دلم پرستویی شد

 به جستجوی نوروز

نسیم آمد از راه

پر از گل وترانه

چه حس وحال خوبی

 چقدر شاعرانه

بهانه کرد نوروز

 دوباره بچه ها را

 بهار یک سبد گل

گذاشت توی صحرا

نوشت گل قشنگ است

گل امید ولبخند

رسید فصل شادی

دوباره عید ولبخند  

۳/۱/۱۳۹۱

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 13:2 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
 

بچه که بودیم خانه پدر بزرگم توی محله ای بود که دقیقا پشت به پشت یک تپه باصفا داده بود . تپه ای که هنوز که هنوز است می توان از آن  خاطرات ریز و درشتی را به تماشا نشست .

آن روزها وقتی اسفند ماه از راه می رسید مادر بزرگ پدری ما که ما به او ننه آقا می گفتیم . گندم می خرید وبابابزرگ هم با بچه ها اعم از عمه و عموم وزن عمو و...  به او کمک می کردند . کم کم مقدمات پخت سمنو که در واقع اصل واساس آن نذری بود که سهم بابای من بود و سالیان سال بود که ننه آقا سمنو را می پخت وبین همسایه ها وآشنایان توزیع می کرد .

سمنو در بین ما ایرانی ها اشی مقدس وارزشمند بوده وهست و سفره هفت سین مان با سمنو رونق می گیرد . هرچند خیلی از مردم نمی دانند که سمنو با چه زحمتی پخته می شود .

همیشه ننه آقا عادت داشت که سمنو را در شب چهارشنبه سوری می پخت . چه رازی و رمزی از این کار داشت را نمی دانم . اما هرچه بود باحال وبا صفا بود .

خانه ننه آقا من خانه ای قدیمی بود و ساخت آن هم به سبک وسیاق قدیمی ها بود . آشپزخانه اصلی آن که به مطبخ معروف بود در گوشه ای از حیاط قرار داشت . مطبخ پر بود از کنده های چوبی قد ونیم قد ووسط آن هم تنوری گلی بود که ننه آقا در آن نان می پخت . شب سمنوپزان که می شد از عصر همه فامیل می آمدند . بیشتر وقتها هم شبی سرد و گهگاهی هم برفی بود . دیگ بزرگی مسی که به آن قزقان نه منی که نزدیک به 63 کیلو گرم سمنو در آن پخته می شد را روی چاله آتش می گذاشتند وزیر آن را پر می کردند از هیزم وکنده چوب و همه دور دیگ جمع می شدند وبابا برایمان شعر

 ننه جون من سمنو می خواهم

یار شیرین دهنو می خواهم

را می خواند و ننه آقا هم جواب می داد سمنو شیره دندان من است و بعد همه ننه دایی که مادربزرگ مادری من بود ودر قصه گویی خیلی استاد بود یک قصه یا به قول خودش یک متل شیرین می گفت و میوه مکی آوردند ومی خوردند ومی گفتند ومی خندیدند و چهارشنبه سوری را به سلامتی رد می کردیم .

۲۲/۱۲/۱۳۹۰

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 14:27 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
 دوباره حس رویش

دوباره بوی باران

نشسته تپه انگار

به گفتگوی باران

صدای آب جاری

امید می دهد باز

و جشن تازه ای را

نوید می دهد باز

پر از امید وشوق است

تمام شهر انگار

دوباره جیب پر پول

دوباره شوق بسیار

کلاغ بال وپر زد

دوید بچه ای رفت

پرستویی از آن سو

رسید بچه ای رفت

تمام شهر پر شد

پر از امید تازه

به شهر خسته آمد

زراه عید تازه

۲۲/۱۲/۱۳۹۰

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 13:48 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

شهر در سکوت شب

چهره ها در اضطراب

لحظه لحظه می رسید

حرفهای انقلاب

کوچه ها پر از خطر

جاده ها پر از عبور

خاطرات رقته را

خسته می کند مرور

دستها تهی شدند

از خیال واز امید

یک طرف سکوت شب

یک طرف غمی شدید

پر شد از امید وشوق

ناگهان تمام شهر

نور وگل شکفته شد

روی پشت بام شهر

آمد از کرانه ها

مردی از تبار نور

شهر شب شکسته شد

شهر شد دیار نور

می رسد به گوش شهر

تا صدای انقلاب

همصدای او شدند

بچه های انقلاب

19/11/1390

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 8:11 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

امسال تجربه جدیدی داشتیم . سالهای پیش که ما بچه بودیم وماه بهمن که معمولا آمیخته با سرما وبرف بود و حریر برف برقامت  شهرها ودشتها پوشیده بود وشور حال عجیبی بین همه مخصوصا بین ما بچه ها که توی دبستان درس می خواندیم وبرای رسیدن دهه فجر لحظه شماری می کردیم بخصوص وقتی می توانستیم جشن برگزار کنیم وپول جمع می کردیم ویکی می شد مادر حساب وبرنامه ریزی می کرد وگروه نمایش وسرود را هماهنگ می کرد وهرکسی به اندازه وسع وتوانایی خودش توی برنامه ها حضور داشت. معلم ها بویژه آقای میرصالحی از خاطرات مبارزات قبل از انقلاب می گفت وآنچنان پر شور وبا هیجان می گفت که همه ما مجذوب حرفهایش می شدیم . برنامه های باصفایی برگزار می شد بویژه وقتی با  آهنگ های حماسی وشورآفرین   انقلابی که انگار شناسنامه جدا نشدنی وبی پایان مردم انقلابی اند درهم می آمیختند وحال وهوای دیگری داشتند .

کم کم نواختن زنگ انقلاب هم توی برنامه رسم شد .روزهای 12 بهمن همزمان با سالروز ورود بت شکن بزرگ قرن به ایران اسلامی زنگ سربلندی وانقلاب توی مدارس نواخته می شد وسالهای سال چه در مدرسه ودانشگاه واداره به نواخته شدن این زنگ عادت کرده بودم تا اینکه امسال تجربه جدیدی برایم پیش آمد . روز دوازدهم بهمن که روز چهارشنبه بود صبح زود ساعت 6.30از شهرمان بیرون زدیم من بودم وسه نفر دوستانم که معلم هستند .تمام تلاشمان این بود که خودمان را به محل کارمان در لردگان که با شهر ما بروجن 100کیلومتر فاصله داشت ،برسانیم .صبح که از خانه بیرون آمدیم برف می بارید اما شدت آن به قدری نبود که راه بسته باشد .سی چهل کیلومتری که آمدیم برف تند تر می بارید وجاده شلوغ بود. دو ساعت پشت برف ماندیم وچند دقیقه پیش از ساعت 9.33راه باز شد و راه افتادیم و دقیقا در ساعت مقرر توی جاده بودیم و این بار به جای زنگ انقلاب ، بوق انقلاب را توی جاده به صدا درآوردیم واین تجربه خوبی بود . یاد حرف آقای میرصالحی افتادم که همیشه مصمم وپر شور می گفت : ما باید وظیفه مان را انجام بدهیم به هرصورتی که شده

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 9:48 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

بچه كه بودم هميشه يك نكته توي ذهنم مانده بود . نكته اي كه خيلي حرفها را اين روزها براي من وامثال من كه حالا خودمان پدر هستيم و قدر پدر را بهتر مي دانيم قابل فهم كرده است . هرچند امروز كمتر نشاني از آن عكسهاي سياه وسفيد داخل قابهاي چوبي رنگ ورو رفته توي خانه ها هست اما هر عكسي براي خودش حرفي دارد وبه قولي با هر مكثي بر هرعكسي مي توان با آن ارتباط برقرار كرد .توي محله اي كه ما بچگي مان را آنجا بوديم يك همسايه پيرمردي داشتيم كه اسمش عموحسن بود وما به او عام حسن مي گفتيم . پيرمردي كوتاه قامت وخوش صحبت با بيش از 80 سال سن .پيرمردي باصفا كه همه اهل محل احترامش را داشتند وروي حرفش حرف نمي زدند .عام حسن وعيالش زيور خانم محل رفع ورجوع مشكلات مردم محل بودند . عام حسن كه يك مغازه كوچك داشت هربار كه بي كار مي شد وبه قول معروف فرصت سر خاراندن از دست مشتري هاي قد ونيم قد را پيدا مي كرد . يك قاب عكس چوبي خاكي رنگي كه دوتا عكس سياه وسفيد كه يكي از آنها با لباس سرداري كه نوعي لباس قديمي دوران قاجار بود وعصايي توي دست داشت وديگري خيلي قيافه عبوس ومردانه اي داشت .يك روز وقتي عام حسن داشت به قاب عكس نگاه مي كرد وگهگاهي با گوشه آستين كتش قاب را پاك مي كرد .عصر تابستان بود وهوا له له مي زد من وآرش واميد ومحسن كه هميشه باهم بوديم آرام رفتيم دم مغازه عام حسن وسلام كرديم . جواب سلاممان را داد و گفت گل پسرا كجا بوده ايد گفتيم : همين جا عام حسن . پيرمرد قاب عكس را گذاشت زمين ودستي به صورتش كشيد وگفت : محسن بابا يك ليوان بيار براي بچه ها تشنه اند ومحسن رفت واز توي كوزه آب چند تا ليوان آورد وما هم خورديم آب سرد وگوارايي بود . وقتي آب را خورديم من كه منتظر يك موقعيت بودم ،فرصت را مغتنم شمرده و پرسيدم : عام حسن ببخشيد چرا اينقدر به قاب عكس نگاه مي كني ؟ عام حسن آه سردي كشيد وگفت : اين عكسها مال پدر بزرگ وپدرم هستند وقاب عكس را برداشت وبا دست اشاره كرد : اينكه لباس سرداري پوشيده پدربزرگم كه به او آقاجان مي گفتيم وخيلي باصفا وبا گذشت بود . توي محل ما كسي نبود كه بخواهد به مظلومي زور بگويد واز پنجه پر قدرت وظلم ستيز آقاجانم جان سالم بدر ببرد واين هم پدرم است . مردخدابود بي ادعا وكاري كه هميشه دنبال يه لقمه نون حلال براي زن وبچه اش بود  .آرش گفت : عام حسن چرا اينقدر با حسرت به اين عكسها نگاه مي كني ؟ عام حسن چند لحظه چيزي نگفت وبعد آرام گفت : پسرجون آدم اصل ونسبش را پدر مي گيره به قول قديمي ها علف سر ريشه اش سبز مي كنه مگه ميشه آدم اصل واساسش را فراموش كنه ضمنا يادتون باشه آدم تا وقتي يه چيز ارزشمند وقيمتي را داره قدرش را نمي دونه آيينه چون افتاد وشكست تازه آدم مي فهمه اي دل غافل چي داشته وچي را از دست داده . پدر ومادر ميوه گرونيه آدم قدرشون را اونجوري كه بايد بدونه حقيقتش نمي دونه .و بعد دوباره قاب عكس را برداشت وبه سينه اش چسپاند ومي شد ديد كه اشك توي چشم عام حسن حلقه زده ومنتظر است تا مثل ابر بهار روي صورتش ببارد .

از آن روز سالهاي سال گذشت وحالا فهميده ام كه عام حسن چي مي گفت . راست راستي بودن پدر ومادر ومادربزرگها وپدربزرگها يا بهتر بگويم پيرمرد پيرزنها توي جامعه يك نعمت هستند . يك نعمت كه خدا به آدم داده وبعضي وقتها عكسهايشان هم همدمي است تا آدم با آنها درددل كند وحرف بزند .

1390/9/30 

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 12:50 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
ايستاده اي 

درحضور شب ،شب سياه سرد 

ايستاده اي شبيه صبح زود 

مثل يك نگاه پراميد وشوق 

ناگهان 

تمام شب شكسته مي شود 

فجر مي دمد وتو 

معني هميشه اي براي سبز بودني 

ناگهان زمين 

به يمن فجر تو 

زنده مي شود 

خاك باحضور سبز وسرخ تو 

مي شود بهشت عاشقانه هاي سرخ

1390/9/30

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:53 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

دلم حسابي هواي روزهاي صاف وساده ودر عين حال پر برف وسوزوسرمايي را كرده كه مادربزرگ مادري ام كه ما به او ننه دايي مي گفتيم وخدارحمتش كند حس وحال خاصي داشت .مادر من وابستگي عجيبي به او داشت واوهم متقابلا به مادرم وما عشق مي ورزيد .هرسال از آن موقع كه ياد مي آيد حدود سه سالگي ام بدون اسثتنا روزآخر پاييز كه منتهي به شب چله مي شد ننه دايي ام از ظهر مي آمد خانه ما و با مادرم مقدمات برنامه پر شور وحال شب چله را طرح ريزي واجرا مي كردند . مادرم از كمترين داشته هاي مالي براي بهتر برگزار كردن برنامه شب چله استفاده مي كرد و مثل خيلي از زنهاي باهنر ودست وپنجه دار قديمي هنر خودرا به نمايش مي گذاشت .از عصر كم كم بوي زمستان را مي شداحساس كرد . زمستاني كه با ننه سرما از راه مي رسيد و پاياني سفيد بر حضور پاييز هزار رنگ بود . مزه شب يلدا با شبهاي ديگر فرق داشت آن روزهااز خريد هايي كه بابا مي كرد مي شد اين را به وضوح فهميد. نارنگي پرتقال سيب هندوانه همه ميوه هاي شب چله بودند كه گهگاهي انار دانه درشت وقرمز رنگ ونارنج هم به اين مجموعه اضافه مي شد.تلويزيون آن روزها نبود وهنوز رنگ وبوي مهرباني ها بيشتر از امروز بين مردم ديده مي شد هرچند همان روزها هم يادم هست كه بزرگتر ها از كم شدن مهر ومحبتها مي ناليدند واين شعر را مي خواندند .

خوش از روزي كه با هم مي نشستيم

قلم در دست كاغذ مي نوشتيم

قلم بشكست و كاغذ برهوا رفت

نمي دونم محبتها كجا رفت

اندك اندك شب سايه گستر زمين مي شد و ما مشتاق شنيدن قصه هاو افسانه هاي ننه دايي  و او صاف وساده مثل آب برايمان از قهرماني هاي مردان خاكي وباصفا ودوست داشتني مي گفت وما همپاي اين قهرمانان پيش مي رفتيم وآنروزها اعتقاد داشتيم كه اگر قصه گفته شود بي گمان برف مي بارد اعتقادي به ظاهر خرافي اما در عين حال در اكثر مواقع درست از آب درآمده .ننه دايي قصه مي گفت وما هم با او همنوا مي شديم وواقعا چه لذتي داشت طعم يلدا با شب نشيني هاي ساده وخودماني واين روزها بعد از گذشت سالهاي زياد از آن روزهاي دلنشين وسخت آسمان انگار با ما آدمها كه از هم جدا افتاده ايم قهر كرده نه بارندگي درست وحسابي نه يك شب نشيني صاف وساده وبه دور از چشم وهمچشمي وتجمل گرايي .

اين روزها براي فاطمه ام قصه مي خوانيم تا او بداند كه ما هم بچه بوده ايم بچه اي كه خيلي دلش مي خواست بزرگ شود ولي اين روزها عجيب دنبال كودكي هاي باصفا وگمشده اش است

   1390/9/30 

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:10 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

توي سرماي سخت وشديد

گوسفندان كنار هم هستند

آن طرفتر كلاغهاي سياه

شاد و خندان كنار هم هستند

اين طرف با وجود ابر سياه

برف مي بارد وهوا سرد است

جوجه هاي كلاغ مي پرسند

اين هوا پس چرا چراسرد است

آسمان ابري است ومي بارد

برزمين گريه هاي ابر سياه

آن طرف را نگاه كن انگار 

مي نشيند صداي ابر سياه

مثل يك پيرمرد شاداب است

با كلاهي سپيد كوه بزرگ

به تماشاي دشتها مانده

ساده وپر اميد كوه بزرگ

1390/9/1

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 13:0 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]


صميمي مثل گلدان‌هاي پر گل

تو از نسل بهار تازه بودي

نگاهت پر شدند از شعر رهايي

شبيه چشمه بودي مي سرودي

تو از رفتن براي آب گفتي

تو عطر ياس را تقسيم كردي

نسيم آمد و چيزي خواست از تو

وصيت نامه را تقديم كردي

نوشتي آخرين پيغام را

خدا، خورشيد، رفتن تا رهايي

نگاهت رد شد از اين كوچه‌ها سبز

دل تو سرخ بود و كربلايي

تو فهميدي كه فهميده چه مي‌گفت

تو سرشار از اميد تازه بودي

تو رفتي وبي تو در شهر پيچيد

براي ما شهيد تازه بودي


[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:53 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]

كليد را كه انداختم توي قفل در، عكسش كه روي بالاي در چسبيده به من لبخند مي‌زد. عكسش چسبيده بود روي در خودش توي قاب در ايستاده بود حس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت مو بر بدنم سيخ شد سري تكان دادم مثل هميشه از من جلو بود نه يك قدم، نه دو قدم، نه ده قدم، بلكه به اندازه وسعت يك پرواز براي لحظه‌اي او را روبرويم ديدم مي‌خواستم چيزي بگويم آخه نه بزرگتري و نه كوچكتري بي مروت همين طوري رفتي خنكاي باد سرد نزديكي‌هاي شب چله انگار يك كاسه يخ روي گونه‌هايم گذاشت. كليد را چرخاندم در باز شد با همان قيژه قيژه هميشگي رفتم توي خانه در را آرام پشت سرم بستم. رفتم توي راهرو خم شدم كه بند كفش‌هايم را باز كنم كه ننه، در اتاق را باز كرد سلام كردم تا من را ديد يهو بغضش تركيد و زد زير گريه. نمي‌دانستم قضيه از چه قراره لبم را گزيدم هول برم داشت كه نكند خبري شده، جلو رفتم.

چيه ننه داغ دلت تازه شده.

گفت از تربيت بدني زنگ زدن گفتن بياييد حكم سيد عظيم را بگيريد.

متعجبانه گفتم حكم. حكم چي؟

 ننه آرام با روسري سفيدش اشك‌هايش را پاك كرد و گفت

اون خدا بيامرز كه چيزي به من نگفت اين بنده خدا هم كه زنگ زد حال و حس درست و حسابي نداشت فكر كنم مراعات حالم را مي‌كرد، خيلي زود قطع كرد.

آهي كشيدم و گناهي به ساعت كردم يك ربع مانده بود به سه و برگشتم به عكس دو سه نفر من و رحيم و كاظم كه توي قاب اتاق روبرويي بود نگاه كردم و گفتم باشه ننه حالا خودت را ناراحت نكن فردا سر راه مي‌رم مي‌بينم چه خبر بوده.

رفتم طرف اتاق خودم كه گوشه‌ي چاپ اين حياط قديمي و دراندشت‌مان بود و من و عظيم هميشه با هم آن‌جا مي‌خوابيديم.

ننه گفت

نون مي‌خوري برايت بيارم

-                   نه ميل ندارم گشنم نيست

رفتم طرف اتاق، كي حال و حوصله غذا خوردن را دارد در را باز كردم و رفتم توي اتاق انگار عظيم كنار جادري كه رختخواب‌ها را در‌ آن‌جا مي‌چيديم مثل همان وقت‌ها تكيه زده بود و داش مي‌خنديد.

رفتم سراغ ساكش آلبوم را در آوردم ياد آن روز آخر افتادم توي سنگر نشسته بودم آمد پيش ما

توي قاب سنگر ايستاده بود و مي‌خنديد سلام كريم چطوري؟

از جا بلند شدم سلام كاكا آغوش باز كردم و بغلش كردم و گفتم چه عجب راه گم كرده‌اي سراغ از ما فقير و بيچاره‌ها گرفته‌اي.

اهل تعارف نبود گفت خوب ماييم ديگه.

همين طور توي بغلم فشارش دادم داد زد چي كار مي‌كني سيصد و شش استخوانم شكست.

گفتم نه بابا و بردمش توي سنگر گفت چيه اين‌قده عجله داري بزار پوتيناما در آرم.

و چند لحظه بعد آمد داخل سنگر و نشست كنار دستم انگار يك بسته‌اي توي دستش بود مثل هميشه معصومانه و مؤدب گفت كاكا كريم يه چي بگم بين خودمون مي‌مونه مردش هستي به هيشكي نگي حتي به بابا، حتي به ننه با نگاهي براندازش كردم و گفتم كي تا حالا راز نگو پيدا كرده‌اي هيچي نگفت فقط

دستش را دراز كرد و گفت بزن قدش به او دست دادم گفت مرد و مردونه دستش را فشار دادم گفتم مرد و مردونه جون سيد كريم اگه دروغ بگم. زد زير خنده.

اول از توي جيبش يك عكس را در آورد گفت كاكا كريم اين را مي‌بيني، عكس را نگاه كردم خودش بود وزنه بالا سر برده بود با لباس ورزشي توي سالن وزنه برداري كه عكس شهيد مصطفي هم گوشه آن پيدا بود.گفتم خب چيه؟ آروم جواب داد سه چهار روز پيش مسابقات انساني بود قهرمان وزنه برداري شدم گفتن بمون حكمت را دو سه روز ديگه مي‌ديم اما دلم هوايي جبهه شده بود نموندم با بچه‌ها اومدم بعد با لبخند گفت اين‌جا قهرماني و قهرمان پروري يه حس و حال ديگه‌اي داره.

پريدم وسط حرفش و گفتم براي خدا جبهه اومدي يا براي اسم و رسم و قهرمان بازي و همين چي مي‌گن،

يادم رفت چي مي‌خواستم بگم يك كم فكر كردم گفتم آرتيست بازي.

انگار خنده از لب‌هايش پاك نمي‌شد زد زير خنده و گفت بنده شناسي فقط خداست و بس. چند لحظه هيچي نگفتم آخه بدجوري بر حكم را زده بود.

هر طور بود خودم را جمع و جور كردم و گفتم راز نگو و قول مردونه‌گيري و اين دنگ و فنگ و اين الم شنگه همه‌اش همين بود.

سرش را پايين انداخت،‌ احساس كردم ناراحت شد اما به روي خودش نياورد لبش را گزيد و گفت نه كاكا كريم و بعد بسته را دراز كرد طرفم و گفت اين‌ها را بگير آخرين عكس‌هايي است كه توي منطقه گرفتم، از خط تا انرژي اتمي، از توي اين‌جا تا لب كارون، از سنندج تا كوه‌هاي كردستان،‌ از شناسايي تا كنار بچه‌هاي تخريب.

دستم را براي گرفتن بسته جلو بردم گفت راستي ساكم را هم بيرون سنگر گذاشتم و بسته را داد دست من  و بلند شد رفت بيرون سنگر. ساكش را برداشت و برگشت. ساك رنگ و رو رفته‌اي بود كه هميشه اسباب اثاثيه‌اش را توي آن مي‌گذاشت چه مسافرت و چه جبهه‌اي.

روي آن‌هم با خودكار مشكي نوشته به ياد پدر، دوستت دارم مادرم.

و آن طرفش هم اسم و رسم خودش را نوشته بود.

كيف را داد دست من و گفت من همين امشب فردا شب را بيشتر مهمون شما نيستم.

دلم هوري ريخت پايين چيزي نگفتم اما با نگاهم به او فهماندم كه چي مي‌گي؟

باور كن كاكا كريم جوازم امضاء شده راز نگوي من همينه دلم نمي‌خواست كسي چيزي بدونه اما نمي‌دونم چي طور شد كه انگار يكي مي‌گفت كه اين راز بهت بگم.

آب دهانم را قورت دادم گفتم عظيم مي‌دوني چي‌ ميگي اگه تو رفتي من جواب بابا و ننه را چي‌بدم.

هيچي نگفت فقط خنديد بلند شد گفت حسو حال موندن را ندارم بايد برم بچه‌ها منتظر منند. دم در سنگر كه رسيد گفت حكم قهرماني ارزشي نداره اصل حكم پروازه كه قرر امضا بشه و بعد ادامه داد كاكا كريم بپا دنيا گولت نزنه به همه سلام برسون دنيا را ابزار براي دنيا دوستان ببين دوباره مي‌گم بپا از ما كه مي‌ريم فاصله نگيري هواي بابا، ننه را داشته باش.

دستي توي سرش كشيد و رفت بلند شدم دنبالش رفتم متحير مانده بودم او سوار تويوتا شد و با بچه‌ها رفت همين‌طور كه مي‌رفت دستي تكان داد.

صداي ننه من را به حس و حال طبيعي برگرداند.

سيد كريم چته ننه چيزي شد.

خودم را جمع و جور كردم و دستي توي موهايم كشيدم گفتم نه ننه.

سيني چاي را گذاشت روي زمين و گفت حتماً يادت باشه فردا حكم اون خدا بيامرز را بگيري.

يادگاريه.

لبخند تلخي زدم وگفتم چشم.

نگاهي به سيني چاي انداختم رنگ چاي توي استكان خيلي پر رنگ بود برف شروع شده بود من به حكم پرواز عظيم فكر مي‌كردم و به تبسم‌هاي سپيد و ملكوتي او و به عكس‌هايي كه بايد آن‌ها را دوباره مي‌ديدم.

 

2/4/82     
[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:50 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]


عطر سبز بهار بر لب داشت

چهره‌اش پر شد از گل لبخند

پر شد از مژده‌هاي پيروزي

دوستانش د آن طرف بودند

آيه‌هاي طراوت باران

از نگاهش پريده سوي زمين

از نگاهش ستاره مي‌باريد

آسمان آسمان به روي زمين

مثل يك رود جاري كم حرف

مثل يك باغ سبز بي پايان

مثل يك دشتي از گل و لاله

مثل يك سوره و شب و باران

بوي عطر شهيد مي‌آمد

او كه عطر شهيد را بوييد

رفت و در آسمان كبوتر شد

در زمين لاله‌اي از او روييد

نوجواني كه با نسيم آمده بود

ياد او كرده ريشه در دل‌ها

نام او سبز و سرخ و پاينده

ياد او تا هميشه در دل‌ها


[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:49 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]


بست او سربند سرخ يا حسين (ع)

گفت آري ما كبوتر مي‌شويم

در شب پرواز با لبخند سرخ

نور باران منور مي‌شويم  

آخرين ديدارها آن لحظه بود 

عكسي از ان لحظه‌ها مي‌شد گرفت

داشت در دستش تفنگ خويش را 

كوله پشتي را به دوش خود گرفت  

آن سپيد سر بلند منتظر

يادگار غيرت عباس (ع) ها  

در ستون يك شب تاريك رفت 

همنفس با لاله‌ها با ياس‌‌ها  

با تمام حس و جان مي‌ديد او 

لحظه‌ي مهتابي ايثار را  

رفت و در گوش زمين نجوا نمود

شعرهاي آبي ايثار را 

تا كه تركش در هوا پرواز كرد

بوسه زد بر قامت خورشيد دشت

بر زمين افتاد و شب همپاي صبح

در شب حمله، شب والفجر هشت

83/4/22


[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:48 ] [ مهدي طهماسبي دزكي ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بهانه هاي شيرين دغدغه هاي يك عمر نوشتن وننوشتن وسرودن ونسرودنهاي من است هربار بخشي از اين قافله جامانده در ميان گذرگاه سينه تا كاغذ را براي يادگاري مي نويسم حرفهايم زياد است ....
مهدي طهماسبي دزكي